نگاهی به رمان میرا؛ نوشته‌ی کریستوفر فرانک

 

کتاب از زبان راوی است که در طول داستان هیچ‌زمان نام و مشخصات خودش را بازگو نمی‌کند، و به طور کلی اسامی در این رمان بسیار اندک هستند. به نظر من این اولین پله برای نشان دادن فضایی رمز‌آلود و تهی از هرگونه فردیت و هویت مشخص برای افراد است. راوی می‌گوید که آن‌ها در خانه‌های شیشه‌ای زندگی می‌کنند، دشتی پر از خانه‌های شیشه‌ای که گوشه‌ گوشه آن روشن است. همه‌ی افراد جامعه باید عقاید یکسانی داشته باشند، همه باید همیشه شاد باشند و به هم لبخند بزنند، معنایی برای عشق و دوست داشتن وجود ندارد و همه باید گروهی باهم به گردش بروند، همه باهم دوست هستند، مفهوم زوجیت وجود ندارد، همیشه باید شاد باشند و غمگین بودن بیماریست. به طور کلی هرکسی که این صفات را نداشته باشد و با بقیه افراد فرق داشته باشد، بیمار است. هر آدمی که فکر کند، بیمار است. آدم‌ها باید به روندی که برای زندگی آن‌ها تعیین شده‌است، شاد و خوشحال ادامه دهند و فکر کردن به چیستی و چرایی و چگونگی گناه است.

راوی داستان در خانه‌ای با زنی که او را مادر خود می‌نامد، مردی که او را شوهر مادرش می‌نامد، و دختری به نام میرا زندگی می‌کند. او فضای خانه‌ را به گونه‌ای توصیف می‌کند که سکوت و سردی را به خوبی به خواننده منتقل می‌کند. با اینکه در این جامعه نوشتن جرم است، اما راوی هر روز می‌نویسد، می‌داند روزی او را خواهند گرفت ولی باز هم می‌نویسد. هرکس که با بقیه فرق کند و یا به قول خودشان بیمار باشد را می‌گیرند و می‌برند و اصلاحش می‌کنند. تغییراتی را در مغزش بوجود می‌آورند تا شبیه بقیه شود، و سپس نقابی را به صورت آن‌ها بخیه می‌کنند، که همیشه لبخند بر چهره‌ی آن‌ها دوخته شود.

هرکس که پیر شود و دیگر استفاده‌ای برای جامعه نداشته باشد را به راحتی می‌کشند، این یک قانون است. در قسمتی از داستان راوی تعریف می‌کند، که به خانه‌شان می‌آیند و شوهر مادرش را که دیگر پیر شده است، و کاری از دستش بر نمی‌آید را با تزریق ماده‌ای می‌کشند، و فردای آن روز فرد دیگری را به جای او به خانه‌شان می‌فرستند که از این به بعد او شوهر مادرش است.

در روند داستان راوی و میرا عاشق یکدیگر می‌شوند که این گناه بزرگی است، و اگر ماموران دولت بفهمند هر دوی آن‌ها را برای اصلاح می‌برند. و باقی ماجرا ...